تبليغاتX
گاه نویس

گاه نویس
خاطراتم 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
8
7
6
5
4
3
2
چقدر بده آدم اصل و نصب خودش رو فراموش کنه .اینی که گفتم زیاد ربطی به موضوعی که میخوام تعریف کنم نداره ولی یه بهانه واستارت خوب برامه تا بتونم باز بنویسم.

شهریور سال 86

سالی که شروعش با خوشی بود ولی دیری نپایید.کم کم به این باور رسیدیم که مادر نیست ولی هیچ وقت باور نکردیم که مرده چون هیچ وقت جسدش رو ندیدیم و تنها عکس های خاک سپاریش و کفن پوشش بود که دیدیم تازه اونم نه صورتش رو بلکه یه جسد کفن پوش که از فاصله 2 متری از کنارش گرفته شده بود.مادر عادت داشت قبل مهر هم خونه تکونی بکنه و شروع مهر و مدرسه رفتن برای ما حکم عید رو داشت و خیلی زوق میکردیم من هم در بهت از دست دادن مادر تمام تلاشم رو میکردم که تمام کارهای مادر رو به عینه انجام بدم تا روحش شاد باشه این بود که شهریور ماه شروع کردم به خونه تکونی اساسی و حتی از کسی کمک هم نگرفتم یادمه بر خلاف معمول کارگر هم نیاوردیم خونه رو تمیز کنه.لباسشویی رو هم که اون افتضاح رو به بار آورده بود دادیم تعمیر وتا مهر خونه شد مثل دسته گل.آلبالوهای حیاط قشنگ رسیده بودن.خدا بیامرز بابام رفت بالای درخت و تکوند و ما هم پارچه باز کردیم زیر درخت و تا میتونستیم آلبالو جمع کردیم و دو تا ظرف پیرکس پر رو تزیین کردم یکی برای مادر شوهرم اینا و یکی رو هم واسه خواهر شوهرم.کلی هم از برگ مو های حیاط چیدم بردم واسه مادر شوهرم.در قبال هیچ چی تشکر ندیدم هیچ بلکه مادر شوهرم گفت ما خودمون تو خونه مو داریم پاشد برگ ها رو برد واسه همسایشون.خوب چه میشد کرد.مهر که شروع شد عذای دوم ما بود رفتن به مدرسه و دانشگاه اونم بدون مامان آخه صبح مهر مامان من و خواهرم رو میبرد مدرسه و الان واسش خیلی سخت بود آخه طفلی همش 13 سالش بود.من ترم آخر دانشگاه بودم و واحد های عملیمون از ترم بعدی شروع میشد نامزد خان هم هی از طرح نیروی انسانی میپرسید که آیا باید برم مناطق محروم طرح بگذرونم یا نه؟یکی ندونه فکر میکنه از روی محبت و ابراز علاقست که میپرسه.حالا نه به باره و نه به دار نامزد خان و خانوادش دارن در مورد بدی کار زن تو بیرون از خونه صحبت میکنن .نامزد خان که میگه من قرار بود با یک دندانپزشک ازدواج کنم ولی دید نمیتونه از کارش دست بکشه و من هم دیدم اگه قرار باشه که همش تو مطب باشه پس کی به کار های خونه ومن برسه این بود که منصرف شدم.مادر شوهرم هم هی میگفت خدا زن رو برای خونه خلق کرده کار بیرون برای زن فقط معلمی خوبه باز خدا خیرش بده این مورد رو استثنا قائل شد.خواهر شوهرم هم که میگفت من اوایل ازدواجم تو یه آموزشگاه تدریس میکردم ولی بد که بچه دار شدم شوهرم راضی نشد ادامه بدم.من هم که مثل آدم های لال فقط نگاه میکردم و جوابشون رو نمیدادم چون  تمام ماجرا رو به نفع خودشون تفصیر میکنن و هر چی بگی بر علیه خودت استفاده میکنن.من هنوز درسم تموم نشده بود و با این اوضاع که نامزد خان هر دم به دقیقه قهر میکرد و دنبال بهانه بود نمیخواستم مشکلی پیش بیاد.ترم تموم شد و با شروع شدن ترم های کار آموزی معلوم شد که هر کدوم از دانشجویان مامایی برای فارغ التحصیلی باید 80 فرم مبنی بر شرکت در زایمان رو پر کنند.این معادل 80 تا بچه گرفتن بود.یعنی باید تا 6 ماه من به بیمارستان میرفتم با تردید ماجرا رو به نامزد خان گفتم ومستقیما جواب منفی نداد ولی گفت من دوست ندارم زنم شبا بره بیمارستان کار کنه.این بود که پا شدم رفتم دست بوس اساتید و مربیا و هر کسی که به نوعی میتونست مشکل من رو حل کنه ولی تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که دانشجو خیلی زیاده و از ورودی های قبل هم حدودا 100 نفر موندن که اول اولویت با اوناست تا برن بیمارستان و بعد اگه نوبت شما شد باید خدا رو شکر کنید الان تو بیمارستانها جا نیست که شما بخوایین ناز کنید که نه نمیخواییم بریم.یا کاری کنید که شیفت شب نداشته باشه تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که با همکلاسی هام جابجایی داشته باشم که اون هم کسی راضی نمیشد.باز اومدم سراغ نامزد خان ولی فایده ای نداشت من و نامزد خان 2 کلوم سلام و احوال پرسی میکردیم میشد دعوا چه برسه که این همه مشکل رو باهاش درمیون بزارم. تنها گوش شنوایی که بود پدرم بود.

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 23:32 ] [ پریسا نجاتی ]
امسال به خوبی شروع شد و امیدوارم برای همه ی شما سال خوبی باشه .برای من که همین طور بود مخصوصا اینکه چیزایی دستگیرم شد که باعث شد بیشتر قدر زندگیمو بدونم و به خودم آفرین بگم که در اون زمون که داشتم سخت ترین لحظات عمرم رو میگذروندم خیلی عاقلانه رفتار کرده ام.قبل سال تحویل رفتیم خونه پدر شوهرم واسه رو بوسی و احوال پرسی آخر سال  شب ساعت 11 برگشتیم و سال تحویل شد و ما هم تلفنی به پدر شوهرم و خواهر شوهرم تبریک گفتیم و بعد داداشم زنگ زد و بهمون تبریک گفت و ما هم پا شدیم رفتیم عید دیدنی پدر شو هرم ،خواهر شوهر اینا هم که اومدن دیگه محشر یک آن با سالهای قبل که مقایسه کردم دیدم خیلی با من گرم تر هستند و من رو مثل خودشون و از خودشون میدونن. و این به من آرامش زیادی میده.تا عصر اونجا بودیم و بعدش داداشم با نامزدش اومد عید دیدنی پدر شوهرم اینا .خیلی خوشحال شدم راستش اصلا انتظار نداشتم داداشم برداره نامزدش رو بیاره خونه پدر شوهرم راستش رو بخوایین اگه شوهر من بود محال ممکنه من رو میبرد خونه فامیل های شوهر خواهرش آخه عادت دارند یک فاصله امن بین عروس یعنی من و دامادشون یعنی شوهره خواهر شوهرم قراربدن تا مبادا از اسرارشون باخبر بشن حتی اگه از خواهر شوهر های خواهر شوهرم کسی من رو دعوت کنه طوری میپیچونن که من ندونم دعوت شدم . اونا که رفتند من و شوهر جان رفتیم سر خاک جهت فاتحه خوندن و از اونجایی که بچه تو ماشین خواب بود راحت یه چند ساعت سر خاک گریه کردیم و با هم درد دل کردیم .برگشتیم دوباره خونه پدر شوهرم ،خواهر شوهر اینا رفته بودند و ما هم تا 12 اونجا موندیم و شب برگشتیم خونمون ولی تا صبح نخوابیدیم و از گذشته حرف زدیم و حرف حرف رو آورد تا به اونجایی که شوهرم جان پرده از یه راز برداشت که خیلی روشن شدم.گفت یک هفته بود که ما نامزد کرده بودیم یه نفر تو کارخونه اومد پیش من و بلا فاصله از من پرسید شما با اینا (من و خوانواده)چه نسبتی دارید؟
من هم از آشنایی من با داییت وسفرمون و غیره گفتم ولی ..دیدم داره تفره میره و نمیخواد واقعیت رو بگه بنابراین قسمش دادم و باقی رو این طوری تعریف کرد.
اصلا بد نگفت ولی طوری از شما تعریف میکرد که آدم نا خود آگاه دلسرد میشد گاهی لازم نیست از کسی بد بگی همین که با یه لحن بد از کسی تعریف کنی یعنی اونا بد هستند این آقا که اومد پیش من و گفت که با ما فامیل شدم من یکه خوردم آخه این یکی از اون هفت خط های روزگار بود که همه به ذات خرابش پی برده بودند وفقط این رو بگم که آدم درستی نیست.(راست میگفت)و اومده بود از مادرت میگفت که همه کارهی خونه اونه و خیلی زرنگه و البته از تو چیزی نمیگفت(خدا میدونه) و کلا تعریف مثبتی نکرد و باعث شد من خیلی دلسرد بشم با توجه به اینکه این خودش آدم درستی نیست و حتی یه دختر داشت که میخواست قالب من کنه (راست میگفت قبل از من به خواستگاری دختر اون رفته بودند و خود مادر بزرگم معرفیشون کرده بود)
من با شنیدن این حرف ها از شوهر جان دلیل اون سردی رفتار موقعش رو فهمیدم. فهمیدم که از ماست که برماست این آقایی که شوهر جان میگفت پسر عمه مامانم بود و از خواستگار های مامانم که مامانم بهش رو نداده بود و چون عاشق و دلبسته پدرم بود با پدرم ازدواج کرده بود و از همون موقع با خانواده ما لج بود و چشم دیدن پدرم رو نداشت.تا اونجایی که بعد مرگ پدرم تو شرکت خودش رو با هزار کلک جا کرد و 50 میلیون بدهکاری به جا زد و داداش بیچارم رو با کلی بدکاری گذاشت و رفت.ولی خوب هر چی باشه فامیل آدمه و نمیشد ازش بد گفت.تنها چیزی که تونستم به شوهر جان بگم این بود که واقعا متاسفم من و خانوادم این همه راست رفتیم و راست اومدیم و سعی کردیم خطایی ازمون سر نزنه اون موقع این همه برامون حرف درست کرده اند.اگه غیر این بود چی میشد؟بعدش هم گفتم ای کاش دو باره زمان به عقب برمیگشت همون هفته ای میشد که اون آقا اومد پیشت و از ما بد گفت با این تفاوت که یک هفته قبل عقدمون بود.(میخواستم امتحانش کنم)اون موقع دیگه  با هام ازدواج نمیکردی.
گفت:نه این حرف رو نزن این بستگی به عملکرد تو داره که نظر من رو نسبت به خودت عوض کنی.


درد دل نوشت:شوهر جان میدونم این حرف رو برای چی میگی و منظورت از عملکرد چیه و میدونم که میدونی من زن خوبی برات هستم ولی به روی خودت نمیاری تا پر رو نشم.و از اینکه الان داری من رو درک میکنی ممنونم از اینکه خیلی ها چشم دیدن خوشبختی پدر مادرم رو نداشتند و تنها چاره رو توی بد گویی از من و خانوادم پیش تو دیدند.ولی متاسفم که اون زمون به جای اینکه من رو درک کنی و سفت و سخت به من و زندگیمون بچسبی از هیچ کاری دریغ نکردی که من از زندگیت برم بیرون.پیش همه از من و خانوادم غیبت کردی و از بین حرف راست و دروغی که از ما میزدن فقط حرفی رو قبول میکردی که به نفع خودت باشه.خوشحالم که دستت رو خوندم.و متاسفم که الان به خاطر کارایی که کردی پشت این حرف ها قایم میشی و نمیتونی منظور کاملت رو از عملکرد خوب بزنی.متاسفم که خود کرده را تدبیر نیست.

نتیجه نوشت:حتی اگه توی خوانواده خودت و فامیل های دورت کسی باهات دشمنی داشت و از تو بد گفت باز میتونی زندگی مشترکت رو حفظ کنی بدون اینکه از اون یک نفر پیش شوهرت و خانوادش بد بگی.چون مردم عقل دارند و همه چیز رو خواهند دید.


برچسب‌ها: پسر عمه, مادر, شوهر
[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 15:53 ] [ پریسا نجاتی ]
سال نو مبارک

دچار یک نوع دگرگونی شدم مخصوصا از وقتی که این وبلاگ رو باز کزدم.وقتی خاطراتم رو روی کاغذ میارم بعدش میگم خوب که چی مردم این همه مشکل دارن تو هم یکیش این که جیزی نیست.ولی زخم هام اینقدر عمیقند که الان هر چقدر شوهر جان بهم محبت میکنه و هوامو داره باز هم خاطرات گذشته راحتم نمیگذاره.من تو این زندگی مدیون فداکاری اطرافیانم بودم و با وجود همه سختی هایی که برای این زندگی کشیدم و همه از اخلاق نامزد خان خبر دارن من رو بخاطر تحمل این همه سختی ستایش و تشویق میکنند.خدا رو شکر میکنم که به آرزوم رسیدم. ولی الان دچار یه دگرگونی شدم  با خودم فکر میکنم این همه سختی چرا؟ چرا من برای داشتن یه زندگی خوب و عادی که حق مسلم یک انسانه باید این همه مصیبت میکشیدم؟من که توقع زیادی از زندگی نداشتم و همیشه قانع بودم پس چرا سرنوشت با من چنین بازی سختی کرد؟

ممکنه بگین که خدا بنده های عزیزش رو این جوری به امتحان میکشه. ولی نه خیلی ها هستند که زندگیشون هزاران مرتبه بهتر از منه و این همه مصیبت رو هم ندیدند.سال پیش قبل عید آرزویی کردم که به ثمر نشست الان نمیتونم بگم باشه برای بعد.

من و شوهر جان عادت داریم قبل از خواب در مورد یه موضوعی بحث کنیم دیشب هم در حالی که پسرم از سر و کولمون بالا میرفت داشتیم در مورد روح صحبت میکردیم چراغ خاموش بود و من حسابی ترسیده بودم  که شوهر جان برگشت گفت یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟

گفتم بگو

گفت تو روحی؟

من که از تعجب چشام گرد شده بود گفتم نه چرا این فکر رو میکنی؟

گفت یادته دوران نامزدی اومده بودم خونه شما چراغ ها رو خاموش کرده بودی همه جا شمع روشن کرده بودی بعدش هم رفتی با یه لباس سفید اومدی؟ من خیلی ترسیدم فکر کردم تو روحی.

یهو زدم زیر خنده که ای خدا ببین این نامزد خان چقدر شوت بوده.حتما میپرسین چرا پس بخونین.

بعد از نامزد کردن ما مادرم اینا رفتن مسافرت و اونا هنوز تو سفر بودند که من تصمیم گرفتم به مناسبت اولین ماه زندگی مشترکمون ماه گرد بگیرم خوب همه سالگرد ازدواج میگیرن من هم خواستم ازدواجمون رو هر ماه جشن بگیریم.پس کیک خریدم و میوه و شیرینی و نامزد خان رو واسه شام دعوت کرده بودم.با خواهر و برادرم و نامزد خان یه جشن چهار نفره گرفتیم.خواهر و برادرم عادت داشتن بعد شام بلافاصله برن بالا تا من و نامزد خان راحت باشیم و من هم از این فرصت استفاده کردن تا یه محیط رمانتیک درست کرده باشم.بعد شام و خوردن کیک خواهر برادرم رفتند و من که روز قبلش 200 تا شمع خریده بودم آوردم و از نامزد خان خواستم تا همشون رو روشن کنیم اولش مقاومت میکرد ولی بعد راضی شد دور تا دور سالن پذیرایی رو شمع روشن کردیم و من ازش خواستم تا بشینه و منتظر من باشه و رفتم و لباس عروسیمو پوشیدم اومدم.به نظر خودم که خیلی رومانتیک بود از یه طرف نور مخفی های خونه رو روشن کرده بودم و بقیه جاها هم شمع روشن کرده بودم.نگو بیچاره ترسیده چون اصلا نمیدونست ماه گرد چیه و از طرفی قبلا یه فیلم دیده بود که توی فیلم یه دختر هست که با مادر بزرگش زندگی میکنه و این مادر بزرگه یه عقده از مردا داره و با همکاری این دختره پسر ها و مرد ها رو گول میزنند و  وقتی طرف عاشق دختره شد میکشندش آخر فیلم هم دختره به یکی از پسر ها دل میبنده و با هم از دست مادر بزرگه فرار میکنند.نمیدونم این فیلمه رو راست گفته یا نه ولی به هر حال فکر میکرده مادر بزرگ من جادوگره و من با همکاری اون براش نقشه کشیدیم.و من از همه جا بیخبر رو بگو که برای  کی این همه تدارک دیدم تا آخر سر برگرده بگه تو روحی میخواستی منو بترسونی.یه ذره رمانتیک نبود که درکم کنه هیچ تازه به هر چیزی از بعد منفی نگاه میکرد که مبادا کاسه اس زیر نیم کاسه باشه.

زیر این نیم کاسه های قشنگ         مبادا کاسه ای دگر باشد

مادر من که تو سفر فوت کرد به ما اطلاع نداده بودند و یه هفته بعد کهع از سفر برگشتند موضوع رو گفتند روزی که ما داشتیم برای ماهگردمون جشن میگرفتیم روز سومی بود که مادرم فوت کرده بود و من همیشه از این موضوع عذاب وجدان دارم که من تو سوم مادرم جشن ماه گرد گرفتم و میدونم که روحش اونجا حضور داشته و ما رو میدیده که از همه جا بی خبر خوشحال و خندانیم.

خدایا مرا ببخش.

مادرم مرا عفو کن.

اگه این همه سختی رو تحمل کردم خواستم تو خوشبختی منو ببینی.و به آرزوت که خوشبختی بچه هات بود برسی.



برچسب‌ها: مادر, نامزد
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:25 ] [ پریسا نجاتی ]
8
رو حساب رفاقتی که داییم با نامزد خان داشت.نامزد خان ازش خیلی حساب میبرد و بیشتر سعی میکرد اون رو الگو قرار بده.دایی من کلا آدم مردم دار و با سیاستیه از لحاظ وضع مالی که توپ توپه و بیشتر اوقات صداش رو در نمیاره و عاددی وانمود میکنه. از لحاظ تحصیلات هم که از دانشگاه امیر کبیر فارق التحصیل شده و تو یه کارخونه دولتی مدیره و رفاقتش با نامزد خان برای من یه پوئن محسوب میشه.رفاقت داییم با نامزد خان برمیگرده به حدود 10 سال پیش که هر دو از طرف کارخونه به آلمان جهت ماموریت یک ساله اعزام میشن و همونجا بود که باب رفاقت رو با هم باز میکنن حتی بعد یه چند مدت برا پدر مادراشون هم دعوت نامه میفرستن و به این ترتیب مادر بزرگ من و پدر بزرگ من تو این سفر با مادر شوهر و پدر شوهرم آشنا میشن و تو همون فاصله کم انقدر بهشون خوش میگذره که نگو.داییم و نامزد خان یه ماشین بزرگ کرایه میکنن و هر 6 تاییشون تمام شهر هایی رو که میشد رفت مثل هلند ایتالیا و شهرهای خود آلمان و خیلی جاها رو میگردن  و انقدر خاطره های خوب واسه همدیگه بر جا میگذارن که حتی بعد از برگشتن از آلمان هم مادراشون این رفاقت رو ادامه میدن اون موقع داییم و نامزد خان هر 2 مجرد بودن و مادراشون هم در آرزوی ازدواجشون بودن و کار به جایی کشیده بود که هر جا دختر دم بخت میدیدن به همدیگه واسه پسراشون معرفی میکردن آخه دایی من هم مثل نامزد خان مشکل پسند بود.حتی مادر بزرگ من چندین بار شماره دخترای خوب از دکتر و مهندس گرفته با بهترین شرایط رو به مادر شوهرم اون زمون معرفی کرده بوده واونا هم رفته بودند خواستگاری.ولی خب گویا قسمت بوده دایی من ازدواج کنه و ما در بزرگم بین مهمونا از مادر شوهرم هم دعوت کنه و اون هم بیاد من رو تو عروسی البته از دور ببینه و بعدش هم مادر بزرگم من رو به مادر شوهرم معرفی کنه وبه این ترتیب مقدمات عروسی ما فراهم بشه.نامزد خان و خانوادش رو حساب شناختی که از دایی و مادر بزرگم داشتن پا پیش گذاشتن و اومدن خواستگاریم.دقیقا یادمه تو فاصله ای که از بله  برون تا روز رفتن به آزمایشگاه بود چند تا تعطیلی بود به خاطر ایام فاطمیه ولی مادر شوهرم و خواهر شوهرم نگذاشته بودن که نامزد خان با من تماس بگیره و قرار ملاقات بگذاره و با هم حرف بزنیم چون خوب میدونستند که پسرشو چه لوبتیه و حتما یه عیبی ایرادی بهم وصل میکنه تا باز هم از زیر ازدواج در بره.

میدونم که زیاد توضیح دادم ولی خوب باید با این مسایل آشنا بشین دیگه.

حالا بریم سر بقیه و اصل مطلب بزار ببینم کجا بودیم؟.............

آهان

یادم اومد.

من و نامزد خان بعد ازدواج که دیدین چه ماجراهایی داشتیم خوب حالا من هم که با مرگ مادرم شکست خورده بودم دیگه نمیخواستم نامزدم رو هم از دست بدم،نامزد خان رو با همه ی خصوصیات مزخرفش.معتقد بودم که

مرد باید که در کشاکش روزگار         سنگ زیرین آسیاب باشد

و مرد من هم که اهل این حرف ها نبود و فرار رو بر قرار ترجیح میداد پس من میبایست سنگ زیر آسیاب میشدم.

این بود که با وجود اینکه مادر بزرگ من و پدر بزرگم ادعای ارث کردند و ما رو مجاب کردند که اسمشون رو تو لیست وراثت بنویسیم من چیزی به نامزد خان از این ماجرا نگفتم و دیگران رو هم تنبیه کردم که مبادا خانواده نامزد خان بویی ببرن چون خانواده نامزد خان از مادر بزرگ و پدر بزرگ و داییم حساب میبردن و من اگه وجهه مادر بزرگ و پدر بزرگم رو پیش نامزد خان و خانوادش خراب میکردم سودی به حالم نمیکرد.مادر بزرگ و پدر بزرگم از ارثشون نمیگذشتن و نامزد خان هم آتو دستش میوفتاد و برام تره هم خورد نمیکرد باز الان به احترام اونا هم که شده به خودش جرات نمیده اسم طلاق رو بیاره.

و من خام بودم ،پخته شدم .سوختم و ساختم. وبالاخره از خود روشنایی به جا گذاشتم.


[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 18:55 ] [ پریسا نجاتی ]
7
نامزد خان خیلی دهن بین بود و هر وقت از خونه ما میرفت با خودش یه گزارش کامل از حرف هایی که زده شده به طور کلمه به کلمه و غذایی که خوردیم از مارک نوشابه تا رنگ چایی رو به مادرش میداد.همیشه به اصرار من تا دیر وقت میموند و ........،ولی به بهانه این که صبح باید زود بره سر کار برمیگشت خونشون حتی اگه ساعت 2 یا 3 باشه.با خودم میگفتم که اگه از خونه ما با اتوبان بندازه خیلی زود تر میرسه ولی اگه کله سحر هم از خونه خودشون بره باز به ترافیک میوفته پس چرا نمیمونه؟اصلا تو خونه ما راحت نبود و به عبارتی دلش نمیخواست نمک گیر بشه و هر کاری میکردم باز بدهکار میشدم که به مرور براتون تعریف میکنم.

نامزد خان تصمیم خودشو گرفته بود و من تو بد مخمصه ای گیر افتاده بودم.تجربه ای نداشتم یعنی تا اون لحظه با هیچ پسری در رابطه نبودم که بدونم طرز تفکرشون چجوریه حتی تو دانشگاه هم تو باغ نبودم و اصلا به این جور چیزا فکر نمیکردم دانشگاه برام حکم مدرسه رو داشت که فقط باید توش درس خوند هیچ وقت تو دانشگاه آرایش نکردم و همیشه بعد کلاس مستقیما میرفتم خونه ودوست نداشتم مثل خیلی از دخترای دانشگاه تو حیاط پلاس باشم.این هم برمیگشت به فرهنگ خانوادگیمون پدر مادر من آدمای تحصیل کرده و روشنی بودن و ما رو طوری بار آورده بودن که بد و خوب رو خودمون تشخیص بدیم و هیچ وقت ما رو به انجام کاری مجبور نکرده بودند. من یادم نمیاد بابام یه بار بهم گفته باشه که دخترم من دوست ندارم آرایش کنی یا حق نداری تو دانشگاه با دوستات بگردی بلکه طوری رفتار میکردن که ما خودمون بدونیم که چه رفتاری رو باید در پیش بگیریم و من به عنوان کسی که مادرش فرهنگی هست و پدرش تحصیل کرده سعی میکردم با وقار و متین باشم چه تو مدرسه چه تو دانشگاه. همه استاد هام هم به همین علت رفتار شایسته ای بودم و درسم هم که خوب بود کلا خوب تحویلم میگرفتن و تشویقم میکردن که حتما از همین الان به فکر ارشد باش که حتما قبول میشی.

بسه دیگه خیلی از خودم تعریف کردم.فقط خواستم شرایط رو بیشتر درک کنید.خونه ای که ما توش زندگی میکردیم بالای شهر بود وجز گرونترین خونه های شهر ولی پدر مادر من با خون دل تهیه ش کرده بودن اون هم با عشق و علاقه ای که به زندگیشون داشتن دو تا عاشق که تو اول زندگی حتی کار هم نداشتن و پدر من سربازی هم نرفته بود که ان شا الله بعد زندگی خودم مال اونا رو هم مینویسم که هیجان انگیز تر از زندگی منه.خلاسه اینکه این خونه رو با قسط خریده بودن و از اونجایی که پدرم قبلا وام گرفته بود بنابراین مادرم از بانک وام گرفت و بانک هم اونا رو مجاب کرد که خونه باید به نام کسی باشه که وام رو گرفته بنابراین پدرم موافقت کرد که خونه رو به نام مادرم بکنن و به این ترتیب بود که ما خونه رو خریدیم.ابته اون زمون ما خیلی کوچیک بودیم و اینا رو بعدا بهمون گفتن.مادرم که فوت کرد چون خونه به نامش بود و پدر مادرش در قید حیات بودند بهشون ارث میرسید.اولش فکر میکردیم که حتما به خاطر ما از سهم ارثشون میگذرند ولی نه تنها این اتفاق نیوفتاد بلکه صفحه دیگری از روزگار برای ما رقم خورد.

[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 23:44 ] [ پریسا نجاتی ]
6
نمیدونم چجوری شماره تلفن خونه مادر شوهر دختر خالم رو پیدا کردند و شروع به رابطه کردند که البته من 2 سال بعد مطمئن شدم و همش فکر میکردم تو مهمونیای عمومی و مراسم عزاداری مادرم باهم حرف میزنن.یه روز که تو خونه نامزدم با مادر شوهرم تنها بودم تلفن زنگ خورد و من جواب دادم و با کمال تعجب دیدم ای بابا مادر شوهر دختر خالمه.بیچاره مثل این بچه مدرسه ای ها که ناظم گرفتنشون افتاد به تته پته میخواست بگه ببخشید اشتباه زنگ زدم که من شروع کردم به احوالپرسی و اونم دید که شناختمش گفت ببخشید فکر کردم اشتباهی زنگ زدم.(تو دلم گفتم نه خیلی هم درست گرفتید.)گوشی رو دادم به مادر شوهرم و حالا باید اونو میدیدید که چطور به تته پته افتاده و مثل اینکه اولین بارش باشه میگفت.ا شمایید صداتونو از تلفن نشنیده بودم.شماره مارو از کی گرفتید از ملیحه خانوم؟آهان همون همسایتون که فامیل ماست؟بلی!گفت قلبش مریضه شما هم نگران شدید.ممنون.

این حرف ها رو بلند بلند میگفت تا من که رفته بودم به آشپزخونه بشنوم فوری هم قطع کرد اومدهی داره توجیح میکنه که فامیل ما همسایه اوناست رو دیده بهش گفته قلبم مریضه زنگ زده احوالم رو بپرسه.

من هم فقط نگاه کردم بیچاره به اندازه کافی خیت شده بود و دیگه نیاز نبود چیزی بهش بگم. در این مورد با نامزد خان هم حرفی نزدم.اولا میدونستم هیچ وقت حق رو به من نخواهد داد،مادر شوهر من از 27 سالگی دریچه قلبش مشکل داره و نامزد خان و خواهرشوهرم برای رعایت احوال هر چی بگه بی برو برگرد قبول میکنن پس محال ممکنه که حرف من رو ولو حق هم که باشه قبول کنه.

دوما اینکه با چغلی مادر شوهرم به پسرش وجهه خودم رو پیش نامزد خان خراب میکردم و به دعوا هامون یکی بیشتر اضافه میشد.این شانس وجود داشت که مادر شوهرم موضوع رو به پسرش بگه تا خودش رو توجیه کنه که اگه این اتفاق میوفتاد مسلما نامزد خان متوجه میشد که مادرشوهرم کار اشتباهی کرده و چون من هم چغلی نکردم بیشتر مورد ارزش و احترامش قرار میگرفتم وبه حق بودنم ثابت میشد.

تجربه نوشت:گاهی لازم نیست آدم دعوا و مرافعه کنه بلکه با یک حرکت بجا طرف خیلی چیزا رو میفهمه.

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 13:13 ] [ پریسا نجاتی ]
5
یه چند روز مونده بود مادرم اینا از مسافرت برگردن که به نامزد خان گفتم میخوام برم آرایشگاه واسه اصلاح ابروهام.گفت باشه.یعنی به عبارتی خودش رو زد به کوچه علی چپ که از زیر پول دادن فرار کنه خلاصه شب شد و پا شد بره خونشون و من هم با خودم گفتم شاید منظورمو نفهمیده

دم در بودیم که گفتم برم آرایشگاه؟گفت باشه میگم بهت.

گفتم:پس بهم پول بده ندارم.

گفت:از داداشت بگیر.یعنی بابات داشت میرفت مسافرت بهت پول نداده؟

نامزد خان نه تنها طی دوران نامزدی که نزدیک 3 سال بود به من خرجی نداد بلکه تازه شاکی هم بود و میگفت کی تو دوران نامزدی خرجی داده که من دومیش باشم برو از داییت بپرس اونا هم تازه نامزد کردند.برو از دختر خاله ات بپرس مگه نامزد اون میده؟این حرف ها رو با فریاد و دعوا میگفت.من هم که تا بحال نشنیده بودم این طوری فریاد بزنه از ترس زبونم بند اومده بود و از اون موقع فهمیدم که نامزد خان فوری عصبانی میشه و اهل دعواست.و جرات نکردم که بگم دایی من نه تنها به نامزدش خرجی میداد بلکه هر چی لازم داشت از لباس و کیف و کفش و پول آرایشگاه تا لباس زیرش رو هم داییم براش میخرید.تازه هر هفته هم که میرفت به دیدنش برش میداشت میبرد رستوران تا واسه مادرش اینا زحمت نیوفته هفته ای یک بار هم میبرد خونشون.اینا رو نمیشد واسه نامزد خان توضیح داد به دو دلیل.اولا اینکه نامزد خان قبل از اینکه با من نامزد بشه با داییم رفیق بود و دوما اینکه داییم از اینکه مسائل خصوصی شو به نامزد خان بگم ناراحت میشد مخصوصا اینکه با هم رو در بایستی داشتن و ماشالا نامزد خان من هم که دهن لق همه چیز رو صاف تو دست مادر شوهرم قرار میداد.این بود که از توضیح اضافی در مورد برنامه زندگی داییم و همچنین دختر خالمن پرهیز کردم.

بعد ها که اخلاق نامزد خان دستم اومد فهمیدم که چه آدم زبلیه وبا دعوا مرافعه و به رخ کشیدن نامزد داییم و دختر خالم میخواسته از دهن من حرف بکشه و من برگردم بگم نه اون جوری نیست و این جوریه و همه چیز رو بهش توضیح بدم.بعد ها که این اخلاقشو فهمیدم به خودم آفرین گفتم که چه کار خوبی کردم در مقابل داد و هوار نامزد خان سکوت کردم و دهن باز نکردم.



ادامه مطلب
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 16:54 ] [ پریسا نجاتی ]
4
دوستای گلم انقدر اصرار کردین که بر خلاف میل باطنی مجبورم به خاطر گل روی شما هم که شده یه نمه از  زمان حال بنویسم.

پرسیده بودین که من الان با نامزد خان زندگی میکنم یانه؟

جواب:بله

شوهر خان تبدیل شده به شوهر جان.مثل قدیما گیر نمیده.وسواسش از بین رفته.منطقی با همه چیز برخورد میکنه.هر وقت دیر میکنه حتما اطلاع میده و تند تند زنگ میزنه.اس ام اس میده.عصری هم که میاد خونه  معمولا کاری میکنه که به هر سه تاییمون خوش بگذره  .همون نامزد خانی که اهل تعارف بود حالا خودش واسه من و پسرم میوه پوست میکنه.هی میگه چرا نمیخورین؟

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 16:54 ] [ پریسا نجاتی ]
3
وقتی مطالب گذشته رو مینویسم   باورم نمیشه که این من بودم!!    ای خدا 

نامزد خان خیلی اهل تعارف بود.میتونید تصورش رو بکنین؟معمولا مهمون که میاد خونه آدم براش چایی میاریم بعد اگه شیرینی داشته باشیم رو یه دیس خوشگل میچینیم میاریم بهش تعارف میکنیم  .بعد نوبت میوه میرسه باز میاریم تعارف میکنیم برمیداره و باز ظرف رومیزاریم رو میز جلوش.حالا من هر وقت نامزد خان میومد خونه ما قبل شام همه این کارها رو انجام میدادم تازه میدیدم اهل تعارفه بیشتر اصرار میکردم بعد میوه شو که برمیداشت محال بود پوست بکنه معتقد بود که صاحب خونه باید پوست بکنه . من هم پوست میکندم میذاشتم جلوش تازه اون هم با ناز میخورد و میگفت نه خودت هم باید بخوری بعد من هم یه تیکه برمیداشتم.و کلی ذوق میکردم که چه نامزد مودبی دارم.بعد ها بهم گفت انقدر ندید بدیدی که میوه مهمون رو خودت میخوردی*.


ادامه مطلب
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 12:45 ] [ پریسا نجاتی ]
2

سردی رو تو روابط نامزد خان کاملا  حس میشد ،مرگ مادرم اونارو هم شوک زده کرده بود و اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتن وباعث شده بود از بس که اهل خرافه هستن.037cd19d3587a49abf1615495f22582e.gifدست پیش بگیرن تا پس نیافتن یادمه مادر شوهرم یه روز رو بهم کرد گفت زن داییت بد قدمه که اول داییت بعد ازدواجشون از بالا ساختمون پرت شد پایین و حالا هم که مادرت اینجوری شد.میدونستم منظورش از این حرف چیه و میخواست من حرفی بزنم و جوابی بهش بدم تا برگرده بگه به ما گفتن قدمشون نحسه و دعوا مرافه راه بیوفته و از هم جدا بشیم.ولی من هم عاقل تر از اونی بودم که تو تله بیوفتم،پس سکوت کردم چون حکم کلاغی رو داشتم که قالب پنیری تو دهنشه و حرف زدنش فایده ای جز از دست دادن قالب پنیر براش نداره. 

کم کم مراسم چهلم مادرم نزدیک و نزدیک تر میشد و طی این جند ماهی که من نامزد کرده بودم روابط نامزد خان سرد تر و سرد تر میشد تا من بهش زنگ نمیزدم سراغی از من نمیگرفت و هر وقت هم که خونه ما میومد یه دعوایی بینمون پیش میومد اونم سر هیچ و پوچ  و من کاملا حس میکردم که نامزد خان فقط منتظر بهانه ست تا کار رو یکسره بکنه و از من جدا بشه****.

مادر شوهر و خواهر شوهرم تو هر مراسمی سعی میکردن پیش زن دایی ها وزن عموها و عمه هام بشینن و ازشون راجع به ما تحقیق بکنن تا بتونن یه آتو وعیب و ایرادی از من پیدا بکنن. یه دفتر تلفن مخصوص برداشته بودن و شماره تلفن همه رو توش مینوشتن تا سر فرصت بیشتر باهاشون در ارتباط باشن.

نامزد خان هم که از هر فرصتی برای بهانه جویی استفاده میکرد بگذارین براتون چند تا مثال بزنم:

۱.نامزد خان رو دعوت کردم واسه شام خونمون پنجشنبه شب بود از صبح تا عصر خونه رو مثل دسته گل تمیز کردم.آخه نامزد خان و کلا خانوادشون شدیدا وسواسی هستن و من بایستی دقت خاصی تو تمیز کردن خونه میکردم همه چیز عالی برگذار شد رفت دستاشو بشوره براش حوله بردم یه جند دقیقه بعد صدام کرد و با قیافه حق به جانب داره حوله رو بهم نشون میده ۲ تا لکه نارنجی پیدا کرده میگه حوله خونیه؟ بعد از کلی بررسی معلوم شد من که داشتم حوله رو از تو کمد بر میداشتم دستم بند بوده حوله رو واسه یه لحظه با لبام میگیرم تا دستام آزاد باشه و در کمد رو ببندم تو همین لحظه هم حوله رژی میشه و واویلا خبر به گوش مادر شوهرم میرسه که یه حوله تمیز تو خونه ندارن بدن تازه دوماد دستاشو خشک کنه.

۲.یه شب دیگه بعد از اون ماجرا باز دعوت کردم همه چیز آماده شده حی من ساعت رو نگاه میکنم که کی میاد.بابام هم به خواهر برادرم  چشم غره میره که دست به سفره نزنن و تا نامزد خان میاد صبر کنن. ساعت ۹ شد زنگ زدم میگم سلام عزیزم خوبی؟کجایی میگه تو خونه مگه تو دعوتم کردی؟داشتی تعارف میکردی. کسی که واقعا مهمون میخواد باید اصرار کنه و با شرق دست و حتمی بگه.                                                        میتونین قیافه من رو تصور بکنین؟.......Rainbow......از کله سحر واسه شب برنامه بریز و خونه رو زیر و رو کن و شام مورد علاقه نامزد خان رو بپز و کلی استرس بکش که برنامه دفعه گذشته تکرار نشه بعدش هم طرف بگه مگه منو دعوت کردی و اینجوری بخواد تلافیه برنامه حوله رو در بیاره؟

 

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 14:56 ] [ پریسا نجاتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سال 86 ازدواج کردم .
پدر مادرم از دستم رفت و باوجود دخالتهای خانواده ی شوهرم و بد خلقیهای شوهرم که ناسازگاره با کلی بدبختی کنار اومدم و تازه دارم طعم خوشبختی رو با پسر گلم تجربه میکنم.امیدوارم بازم شوهرم قات نزنه بزاره زندگیمونو بکنیم
موضوعات وب
امکانات وب